چند شعر برگزیده از علی رضا بدیع

ابیاتی را که دوست داشته ام با رنگ متفاوت نشان داده ام ..

عمدتا اشعار مذهبی علی رضا بدیع باب میل من آمد:

 

 

 

یا حضرت عبّاس! بگو محتشم‌ات را،

از جوهرة علقمه پر کن قلم‌ات را

 

جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون

بر دوش بگیرد اگر الوند غم‌ات را

 

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب

دندان به جگر گیر و به پا کن علم‌ات را

              

آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است

شاعر یله کن قافیة درد و غم‌ات را

 

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست

چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

 

بگذار گشایش گر این واقعه باشی

بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

 

ابروی ترک خوردة عبّاس ... خدایا

شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

 

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟

یا سرخ‌ترین سورة قرآن مجید است؟

 

روزی که سر از ساقة هر نیزه بروید

در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

 

بایست قلم گردد اگر از تو نگوید

دستی که نویسندة این شعر سپید است

 

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

چون قافیة باختة شعر یزید است

 

چون قافیة باختة شعر یزید است

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

 

یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام

بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...

 

 

**********

 

 

 

 

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!

در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام

در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست

در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم

حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط

سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...

 

 

**********

 

 

 

داخل که شدم ، به نام آهو گفتم

با اشک وضو گرفته ، «یاهو» گفتم

 

در مسجد عشق رفته بودم به نیاز

گفتند : اذان بگو ... من از او گفتم

 

 

 

******

 

 

پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها

ای ماه ! ای مراد تمام پلنگ ها !

 

این برکه ها برای تو بسیار کوچک اند

جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها

 

آراسته ست ظاهر رنگین کمان ولی

چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها

 

یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری

دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها

 

من چند روز پیش دلی را شکسته ام

من را به رسمیت بشناسید سنگ ها !

 

 

 

*******

 

 

 

به یمن پای شما خاک باسعادت شد

و آب ازین همه تبعیض غرق حسرت شد

 

همین که از لب قندت حدیث شهد چکید

نبات سبز شد از خاک و آب شربت شد

حدیث شکر که گفتی ، گیاه دستش را

بلند کرد به : آمین !       وفور نعمت شد

 

شبی که خوشه ی انگور میل کرد تو را

میان ایزد و ابلیس از تو صحبت شد

در آن مناظره ابلیس از خدا پرسید :

که گفته عدل تو در خلق ما رعایت شد ؟

/ 17 نظر / 179 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساسان

خوب بود. خوشمان آمد... شما همشهری ما هستید؟ (نیشابور)

علی

سلام بر علیرضای عزیز شعرات خیلی خوندنیه موفق باشی[گل] زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام بیشتر می خوانمت شاعر.......

رامین

سلام. کوتاه بیان میکنم درود بر تو باد[گل]

سلام

نظر خواستن نداره دیگه معلومه که فوق العاده است

غزال

فوق العاده بود ممنون

AnA

سلام چند روز پیش دانشگاه ما ایشون رو دعوت کرد ومن بعضی از این شعرها رو از زبون خودشون شنیدم قبلش ایشون رو نمی شناختم ولی واقعا کارشون حرف نداره. حلا منم یکی از طرفداراشم .[گل]ممنون[قلب]

فریده

بسیار زیبا و روان و دلنشین جناب بدیع در مسجد عشق رفته بودم به نیاز گفتند اذان بگو.........من از او گفتم قلمتان پایدار [گل]

اکبر امیدی

سلام وبت عالیه معلومه این کاره ای خوشحال می شم بیایغزل های منو نقد کنی ممنون

زهرا

خیلی خوب بود میخواستم بدونم کجا و چجوری میشه شاعر رو ملاقات کرد