ای نزدیک

 

در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 و اینک «شاخه نزدیک» از سر انگشتم پروا مکن
 بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
 وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من، «شاخه نزدیک»
 از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
 و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 خم شو شاخه نزدیک

سهراب

/ 2 نظر / 14 بازدید
Nima

سلام وبلاگ جالب و زیبایی دارید حاضر به تبادل لینک هستید؟

کتایون

وبلاگتون خیلی قشنگه،شعرای بیشتری از سهراب سپهری قرار بدین قشنگترم میشه،مرسی