حسن دلبری

این شعر ها را از وبلاگ جناب دلبری برداشته ام (با اجازه از خودشان) شعرهائی میزان و پر نکته دارند (لابد به خاطر تحصیلات ادبیشان) و البته هدف مند! نوعی بوی آموزه های عرفان البته از نوع مذهبی اش در شعر ایشان هست. گرچه اشعار عاشقانه و کمتر مذهبی را برگزیده ام:

 

همیشه در گذر آهوان پلنگی هست

کنار کاسه ی خوش مشربان شرنگی هست

 

برای آن که کمی بلبلی کند گنجشک

همیشه در ته شهر فریب ،رنگی هست

 

برای سلسله ی شاعران آزادی

کمی هوای رهایی ته سرنگی هست

 

سرِ زبان زمین قرص خواب شد خورشید

همیشه بر لب شب قصه ی قشنگی هست

 

به شکل دست گدایی ست برگ های چنار

کنار نام بزرگان همیشه ننگی هست

 

درشت حک شده بر سر در معابد شرق

که زیر سایه ی زیتون همیشه جنگی هست

 

درست بر اثر نامه های میمندی

همیشه فتنه ی بوسهل چشم تنگی هست

 

بلی به رغم نشابوریان که می گریند

همیشه سیمی و رندی و مشت سنگی هست

 

***

 

در خدا یک سجده رفتم، کفر و دین آتش گرفت
قبله گم شد، شب به رقص آمد، جبین آتش گرفت

یک هجا گندم سرودم، گور آدم دود شد
مور گفتم، هم سلیمان هم نگین آتش گرفت

نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوبی زدم
خواب مصر آشفته شد، بازار چین آتش گرفت

دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش
خاک آن در باد گم شد، آب این آتش گرفت

مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم
روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت

خواستم مهمان رقص خود کنم  خورشید را
آسمان یک لحظه خالی شد، زمین آتش گرفت

 

***

 

مانده از دار و ندارم سرِِ بر دیواری

چه سری، بر سر دیوار خرابی خاری

 

نه درختی که بر آن لانه کند گنجشکی

نه کلوخی که به رویش بنشیند ساری

 

نه نگاهی به نمی بینمِِ شاید دوری

نه طنابی به نمی دانمِِ شاید داری

 

درِ تنهایی متروک مرا باز نکرد

عنکبوتی که برایم بنوازد تاری

 

سرد و سنگین و سبک بی سر و سامان و سیاه

می کشم بر سر دوشم نه سری سرباری

 

مثل سی ثانیه ی اول حلق آویزی ست

همه ی عمر قشنگم که تو می پنداری

 

از خدایم طلب خانه تکانی کردم

ناگهان زلزله ای آمد و ماند آواری

 

پشت چشمک زن هفتاد و دو راهی مُردم

پیش سردرگمی ام سبز نشد دیواری

 

مثل یک تکه یخ از روی دلت می گذرند

روزهایی که خدا با تو ندارد کاری

 

زندگی نامه ی من را همه از بر شده اند

روز " دیوانه ی شب گرد سحر" بیداری

 

***

 

 

راستی چه اندازه است امتداد این دوری

گیج می شوند این جا سال های بی نوری

 

از شکوفه ی غزلی تا لبی عسل بچشم

چرخ می زنم هر شب با چراغ زنبوری

 

باغ مرده وقتی خود ،زندگی نمی خواهد

صبح اگرچه اسرافیل ، گل اگر چه شیپوری

 

تا ابد گمان نکنم این دو تا به هم برسند

عشق و بال سیمرغی ، عقل و پای تیموری

 

/ 7 نظر / 54 بازدید
دلبری

سلام و سباس از روشنگریتان در مورد ابهامی که بیت ایجاد کرده باید حضوری توضیح بدم اما در مورد آثار صاحب اختیارید من فقط سراینده ی اینها هستم صاحبش هر کسی است که باآن ارتباط برقرار کند شادکام باشید

.خسرو

سلام : چهار فصل زندگي را من بهارش كرده ام شام تار و نا خوشم را پار پارش كرده ام آن درخت بيد لرزان حياط خانه را با محبت هاي جاويدان چنارش كرده ام

راحله

یک شعری داشتید در مورد ریاکاری و ظاهرسازی میشه متن او شعر رو به ایمیلم بفرستید ممنون میشم در کل اشعارتون خیلی قشنگه

بهار

کار خوبی کردی این شعرهارو انتخاب کردی.بعضی هاش رو دوباره خوندم . بسیار ممنون.

ناهید

خیلی زیبا و با احساس بود. موفق باشید

سخایی

ماه فرو ماند از جمال محمّد سرو نباشد به اعتدال محمّد قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمّد امید آنکه لیاقت رحمتی از الطاف رحمة للعالمین را داشته باشیم و این روز را به یادش گناه نکنیم تو اکنون شهر علم و اجتهادی ، تو رب النوع شمشیر و جهادی ، تو خورشیدی شدی در گوشه غار ، بر نور تو شد خورشید و مه تار ، بتاب و روشنی بخش جهان باش ، مهین پیغمبر آخر زمان باش . عید پیامبری رسول خدا مبارک .

احمد دلبری

این شعرهاهم مثل تموم شعرای دیگه داداشم قشنگه . بهشون افتخارمی کنم