شاد بودن

شاد بودن هنراست
لیکهرگزنپسندیمبهخویش
کهچویکشکلکبی جان،شبوروز
بی خبرازهمه،خندانباشیم
بی غمی عیببزرگی ست
که دور از ما باد

 

شاد بودن هنر است
گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرّم آن نغمه که مردم
بسپارند به یاد

 

زنده یاد ژاله اصفهانی

/ 5 نظر / 11 بازدید
سودي

سال ها پیش از این، زیر یک سنگ گوشه ای از زمین. من فقط یک کمی خاک بودم همین.

سودي

سلام فکر کنم هیچکس الان هنری بلد نباشه

سودي

ارغوان /این چه رازیست که هر بار بهار /با عزای دل ما می آید /که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است /وین چنین بر جگر سوختگان /داغ بر داغ میفزاید /ارغوان،پنجه خونین زمین /دامن صبح بگیر / و ز سواران خرامنده خورشید بپرس /کی بر این دره غم میگذرند؟..

غریبه

عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم را می‌دیدم از این مخلوق بی‌وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می‌کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می‌دیدم یکی عریان و سوزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می‌کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که در همسایه‌ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می‌دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می‌کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نه طاعت می‌پذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره از کف زاهد‌نمایان تسبیح صد دانه می‌کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی‌سامان هزاران لیلی ناز‌آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می‌کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشّاقِ سرگردان سراپای وجود بی‌وفا معشوق را پروانه می‌کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می‌دیدم مشوش عارف و آهی، ز برق فتنه این علم عالم‌سوز مردم کش بجز اندیشه عشق