بهار بی تو - اشعار جلیل صفر بیگی

 

شهریست شلوغ با هیاهویی چند

بازار سیاه چشم و ابرویی چند

هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است

ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!

***

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست

***

 

چون رود ، روان شدی ، رها و سر مست

دریا  کم کم  به موج هایت پیوست

باران دارد به سمت تو می آید

هر قطره گرفته است چتری در دست

 

***

 در وصف تو از ازل کم آورده دلم

اندازه ی صد غزل کم اورده دلم

در عشق تو  من ماهی خردی هستم

دریایی تو! بغل  کم  آورده  دلم

***

تا دست تو آرام به روی در زد

دیوار به رقص آمد و در پرپر زد

تا خواستم ارام صدایت بزنم

پروانه ای از روی لبانم پر زد

***

 

مه پشت در است رود سرگردان است

بی چتر نرو! خانه پر از باران است

از جانب من ببوس ماهی ها را

یادت نرود کلید در گلدان است

***

گیسوی فرشته ها رها در باران

لرزیدن شانه های ما در باران

چرخیدن دستمال رنگین در باد

رقصیدن کردی خدا در باران

***

چشمان مرا فقط....فقط باید گرگ

من منتظرم چرا نمی آید گرگ؟

کس نیست که با تو چشم در چشم شود

در چشم تو بس که بچه می زاید گرگ

 

 

 

/ 4 نظر / 80 بازدید
مریم

چون می دونستم خوشحال می شی نظر دادم خوشکل بود

پرستو

سلام خیلی خیلی قشنگ بودن این شعرا یکیش رو برداشتم برای وبلاگم با اجازه .....[لبخند]

پرستو

سلام خیلی خیلی قشنگ بودن این شعرا یکیش رو برداشتم برای وبلاگم با اجازه .....[لبخند]

انصاریان/معاون بهداشتی شبکه بهداشت و درمان مهران

دست مریزاد ،کلماتتان خودمانی و جملاتتان ساده و مانوس ، منتظر اشعار جدید شماییم