اینجا گاهی به یاد تو می افتم ...

چشمانم

رود رود

طغیان می کند

و اتاقم را

خیس عطر حضور تو می سازد

شب ها

خواب گنجشک های بالای کوه را می بینم

سینه سرخ ها

زلالی چشمه ها

که سنگ صداقتشان

از عمق خوابشان پیدا بود

اینجا کسی حضور تو را حس نمی کند

نفس ها

از هجوم درد و تردید

گرفته است

و تنها ((تو که دروغ نمی گویی ))

از عشق های ساده ای بگو

که با گره زدن دستمالی

هرگز گسسته نمی شوند

و دخترانی

که لبخند را به هر کسی

تعارف نمی کنند

و

عاشق می شوند

دیگر اینجا تاب ماندنم نیست.

 

مصطفی چمران