در شهر یکی نیست چو چشمان تو خون ریز

من شهر نشابورم و تو لشکر چنگیز

ای اشک توام باده و چشم تو پیاله

از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبریز

پرهیزگران را چه نیازی است به توبه

یا توبه گران را چه نیازی است به پرهیز

هر روز یکی خشت می افتد به سر ما

ای سقف ترک خورده، به یک باره فرو ریز

ای آینه ی لست علیهم بمسیطر

دریاب مرا حضرت شمس الحق تبریز

 

علی رضا قزوه