بگذار بگذرد

رهگذر سیاه روی دشنام خو

مگذار آبله پایت به نیشتر تمسخرش بشکفد

که سوز بیابان خوشتر است از حسرت این سراب بر دل

هااای ... هاجر غریب

طفل تشنه دلت را به امید کدام حرمله به هر سیاه دلی تعارف کرده ای؟

دیگر بگذار پا بر زمین بکوبد

خدای تو که نیست

خدای اسماعیل شاید بشنود

شاید باشد . . .

دیگر بس است. هفتاد بار فریب سراب خوردن بس است

خوشا مرام لاشخوران

که زجر کش نمی کنند. با لبخند تمسخر، با غرور کثیف این لودگان هرجائی

 این همه غرور و توهم، راستی محصول کدام حجم خواهشی است؟

از کدام تشنه دلِ ساده اندیشی چون تو ؟

اینجا، ‌از اهالی این محله های بد نام

هر چه می بینی و می شنوی سراب است.

 سراب لبخند ،‌سراب محبت، سراب فهم

اینان فقط ضجه بی قراری تو را میطلبند

تا شهوت متهوعشان ارضا شود

بیهوده اندیشیدی که عاقبت دلی خواهد لرزید،

پا بر زمین بکوب

از سنگدلان آب کرامتی نخواهد رسید

از سنگ شاید

وای . . .

اگر زمزمی نجوشد.