نفرین خواهم کرد
نفرت خواهم انگیخت
دشنام خواهم داد
به رخ خواهم کشید
           سپیدی دندان های به هم فشرده از خشم را
***
بوی تعفن اندرون می کشدم
بوی تحقیرها و توهین ها و عقده ها
لاشه ای شده است میان تنم، ‌مرداری
که از پیش رستخیز چشم گشوده و راه به بیرون می جوید
تا انتقام حرمت نگاه نداشته این تن شریف را باز ستاند

***
اکنون ایستاده ام
در میان ویرانه های غرور و شرافتم
با شمشیری بیرون کشیده از نیام
به انتظار هر لبخند فریب کاری که می اندیشد
در این خانه دلی است؛
که نیست
آی دل خائن بیچاره من
این گونه شکستن سزای آن کس بود
که درِ این قلعه را دزدانه به روی این قوم دور از عاطفه گشود

***
دیروز دیروز بود اما

امروز من سر جنگ دارم
با هر کس که بیش ازین به قامت رعنای صداقتم  بی ادبانه بنگرد
با هر چشمِ تنگی که میراث بزرگ پاکی ام را کوچک ببیند
با هر ذهن کج اندیشی که به زلالی اندیشه ام شک کند
با هر زبان ناپاکی که بخواهد باز به توهین و تمسخر بجنبد

***
من
به شخصیتم،‌ به غرورم، اعتقادم،‌ قلبم،‌ شرافتم  . . . و  به خدایم،‌ بسیار بدهکارم
من
بسیار طلبکارم

***
اکنون که این جهان جای عذر خواهی نیست
و کسی آب دهانش را از چهره ما پاک نخواهد کرد
حساب طلب ما واگذار باشد به حکم قاضی القضات
اما
رها نخواهم کرد
این استفراغ نفرین
و فوران نفرت را
نفس بر نفس

***
من، اگر حق دل پاکم را نمی توانم ستاند
اما بیش ازین
زیر سم اسبان نخواهم نشست
و به گدائی لبخندی،‌ شلاق نخواهم پذیرفت

***
در این گوشه تاریکی که هر شعاع نور نئونی
به قیمت مردمکی است
این عصر جمعه ابری تنهای غم گرفته بی خورشید را
چون شهد و شکر سر می کشم
که نوشم باد