ای عاشقان! ای عاشقان! هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

این بانگ ها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرس

هر لحظه ای نَفْس و نَفَس، سر می کشد در لا مکان

زین شمع های سرنگون، زین پرده های نیلگون

خلقی عجب آید برون، تا غیب ها گردد عیان

ای دل! سوی دلدار شو، ای یار! سوی یار شو

ای پاسبان! بیدار شو، خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله

کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان

تو گِل بدی و دل شدی، جاهل بدی، عاقل شدی

آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان 

اندر کشاکش های او، نوش است نا خوش های او

آب است آتش های او، بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او

از حیلة  بسیار او این ذرّه ها لرزانْ دلان

در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من

با کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلْسِتان

پس خشم من زآن سر بُوَد، وز عالم دیگر بُوَد

این سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من برآستان

برآستان آن کس بُوَد ، کو ناطق اَخْرَس بُوَد

این رمز گفتی بس بُوَد، دیگر مگو، درکَش زبان 

                                         مولانا جلال الدین محمد بلخی