نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

تو ماه ماندی و من قطره قطره خشکیدم

سیاهی دل برکه را که ماه نداشت

منم خلیفه ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت

تفاوت من و اصحاب کهف در این بود

که سکه های من از ابتدا رواج نداشت

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه که به گشتن هم احتیاج نداشت

 

***

 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است

آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده است 

زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است 

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک، فنجان پرشده است 

بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است 

دوک نخ ریسی بیاور؛ یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است 

شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! آری شهر! شهر

از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است

 

***

 

آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده زلیخاعوض شده است

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

درعشق سال هاست که فتواعوض شده است

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل دریا عوض شده است

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

اکنون به خانه آمده اما عوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من همچنان همانم ودنیا عوض شده است

 

***

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست   

آه !بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب 

دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

***

 

اگر خطا نکنم، عطر، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز، بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی‏داند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
گل محمدی من، مپرس حال مرا
به غم دُچار چُنانم که غم دُچار من است
تو قرص ماهی و من برکه‏ای که می‏خشکد
خود این خلاصه غم‏های روزگار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوخته‏ام، نوبت بهار من است

 

***

 تا کی تحمل غم تا کی خدا خدا 

                       دیگر زیاد برده گمانم مرا خدا

در سنگسار آینه ای را که می برند

                      شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

                 در فکر غرق کردن کشتی است ناخدا

امکان رستگاری من گر نبوده است

                             بیهوده آزموده مرا بارها خدا

با نیت بهشت اگر آفریده است

                           می راندم به سوی جهنم چرا خدا

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو

                     کافی است هر چه عقل در افتاد با خدا

 بگذار بی مجادله از نیل بگذریم

                             تا از عصا نساخته است اژدها خدا

 

***

 

چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم

که هرچه بود زمار در آستین خوردم

فقط به خیرش فواره ها نظر کردم

فرود آب ندیدم! فریب از این خوردم

مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند

که تیر وسوسه از یار در کمین خوردم

ز من مخواه کنون با یقین کنم توبه

من از بهشت مگر میوه با یقین خوردم!

قفس گشودی ام و اختیار بخشیدی

همین که از قفست پرزدم، زمین خوردم

***

 

رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم
دو جام بودیم که با نیت شراب زدیم
دو گل که با عطش بوسه های پی در پی
به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم
نه از هوس که ز جور زمانه!لب به شراب
اگر زدیم برای دل خراب زدیم
موذنا به امید که میزنی فریاد
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

مگرد بی سبب ای ناخدا که غرق شده است
 جزیره ای که به سودای آن به آب زدیم...

 

***

 

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دل بستم به چشمان تو میدیدم

که چشمان تو می افتد به دنبال دلی دیگر

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نمی از عشق میبینم

مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر

طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر

 

***

 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

 

***

 

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام

چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند

بارم که روی شانهء عالم زیادی ام

با شور و شوق می رسم و طرد میشوم

موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام

همچون نفس غریب ترین آمدن مراست

تا می رسم به سینه همان دم زیادی ام

جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ

در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام

قرآن به استخاره ورق خورد! کیستم؟!

بین برادران خود هم زیادی ام

 

***

 

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش

چون بوته زار دست برایش تکان دهم

دل برده از من آنکه ز من دل بریده است

دیگر در این قمار نباید زیان دهم

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

 

***

 

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن! محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت
***

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس میکردم

در سینه ام پر می زند شبها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم مادرم میگفت

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

نام تو را میکند روی میزها هر وقت

دردست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون زتو باناامیدی چشم می پوشم

اکنون زمن با بی وفایی چشم می پوشی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

من مایه ی رنج تو هستم راست میگویی

 

***

روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش

پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است

اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری

کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است

در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه اتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش