تو می‌ دانی
شب‌ ها از خواب پریدن و دنبال تو گشتن یعنی چی ؟
نه ، نمی‌ دانی
بی قراری روز را هم نمی‌ دانی
من اما این بلا را دوست دارم
که آوار خیالت بر سرم باشد
دوست دارم
خودم را در این خرابی
آواره‌ ات ببینم
نبودنت را ولی دوست ندارم
این دیگر خارج از توان من است
رنج‌ های دنیا را
به یک لبخندت می‌ خرم
این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم
همین که بدانم می‌ آیی
لبا‌س‌ هام را عوض می‌ کنم
به خودم عطر می‌ زنم
آماده و منتظر
جلو در می‌ ایستم
و به انتهای خیابان نگاه می‌ کنم
انتظارت را دوست دارم
گفتم که !
ته خیابان را دوست دارم