هر چند که از آینه بی رنگ تر است
                        از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
                کاین ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

***

 

ویرانه دلی که بی حضور افتاده است

                           چون جاده ای که بی عبور افتاده است

در گور جهان ، مرد خدا دلتنگست

                          زیرا ز بهشت خود به دور افتاده است

 

***

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را _ چون کوه سنگین می کند _ آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ،ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ، ولی در انزوای خویش

چه بی آزار، با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمد علی بهمنی

 

***

 

می میرم ای آئینه می میرم رهایم کن

ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن

در کوچه های سرد وسنگین باد می آید

از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن

اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ

از پشت خواب سبز باران ها صدایم کن

از تشنگی زنجیر بر پا ، زخم بر گردن

چون سایه در ابهام ماندن جابجایم کن

ای سایه ای همسایه همراهی اگر با من

خود را شریک وحشت بی انتهایم کن

دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟

بیهوده تر اینجا منم فکری برایم کن
        

         یوسفعلی میرشکاک