گنجشک ها پرنده نیستند. اشتباهی صاحب پر شده اند. دیده باشی اصلا به زور می پرند. به یک اشاره هم، پر می ریزند. نازکند و ظریف. نشانه مشترکشان بی تابی است و عجله. هی ازین طرف به آن طرف می پرند و هی جیغ می کشند بس که بی تابند! کوچکند و ضعیف! به اولین ظلمی که ببینند، اولین چیزی که می گذارند و می روند جانشان است. طبیعت باید بسیار مهربان باشد تا این طفلکی ها زنده بمانند. زورشان به هیچ جنبنده ای نمی رسد. هوا هم که سرد می شود کز می کنند یک گوشه و پرهایشان را پوش می کنند و برای خودشان غصه می خورند!

از همین روست که انقدر احساس نزدیکی می کنم با این گنجشک ها و دائم خودم را در پرهای خاکستری می بینم  در حالی که از این سیم برق می پرم به آن یکی و هی این پا و آن پا می کنم تا یک اتفاقی بیفتد! یک طوری بشود. قطره ای باران ببارد و تنم خیس خیس بشود تا اشک های خودم را لای باران قایم کرده باشم. جیغ می کشم از بی تابی و منتظرم که بیاید. با همین باران ها. بیاید و ببرد که سخت دلتنگم ...

به دنبال گنجشک ها این طرف آن طرف می پریدم که دیدم صاحب وبلاگ بسیار وزین آیات غمزه که بارها از اشعار انتخابی اش استفاده کرده ام یک مجموعه گرد آورده از شعر های گنجشکی سید حبیب نظاری  که بسیار لطیف و گنجشکانه سروده و کیف کردم که غیر از خودم نگاه دیگری هم به گنجشک ها دوخته شده است:

همین شوق دمادم می‏تواند...
و بارانی که نم نم می‏تواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتا
نگاه ساده‏ای هم می‏تواند...


نه مثل یک دوبیتی از بَرَم کرد
نه حتی لحظه‏ای هم باورم کرد
پَری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پرپرم کرد

اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود

برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشک‌ها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند

دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند

پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...

نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...

به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟

ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک


چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوازانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟

نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...

تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری


به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!


چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است

پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش

بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند