قبلا شعر زیبای "شانه به سر" از غلامرضا طریقی را در این پست گذاشته بودم. این هم یکی و نصفی! غزل دیگر از این شاعر خوب.

 

اشکی که روی گونه ی ما خط کشیده  است

خون ِمقطری ست که رنگش پریده است

هر اشک ما چکیده ی صدها شکایت است

امشب ببین چقدر شکایت چکیده است !

قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن

روح رحیم حضرت عشق آرمیده است

مقرون به صرفه نیست که عاشق شویم چون

دوران اوج عشق به پایان رسیده است

اینجا مشخص است که گنجشک چند بار

از لانه اش بدون مجوز پریده است !

حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه به آتش کشیده است !

در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است

پاییز، مثنوی ست ، زمستان قصیده است

من شاعر قصیده ام اما دو خط کج

با پنبه ای سر سخنم را بریده است !

طبق مقررات غزل گفته ام ولی

حرفی غریبه بین حروفم خزیده است

شاعر پس از تحمل تبعید در وطن

بنیانگذار دولت ِ قدرت ندیده است !!

 

***

 

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است