خدمت عزیزت سلام

 

می بینی؟ باز هم از تو گفتم و از تو شنیدم و غیبتت را کردم و ... باز خودت نبودی! اگر باشی دیگر چه نیازی هست به این همه حرف؟ حرف هائی همه سخیف و همه غریب و دور و همه غیبت! باز غیبتت را کردم. باز پشت سرت حرف زدم. چون نبودی. شاید هم چون من نبودم. نبودن تو کنار من، جرم تو که نیست؛ جرم من است. پس من نبودم. راستش را بگویم اصلا نمی دانم تو کجاها هستی و با کی ها می گردی. کی می آئی و کی می روی. یک چیزهائی شنیده ام اما خودم که ندیده ام. آنها که می بینند هم، چنان از حرف زدن بی نیاز می شوند که دیگر نمی شود کلمه ای ازشان شنید. چه می دانم ، من همان ها را هم درست ندیده ام. بدبختی ام همین شنیده هایم است! کاش لااقل نشنیده بودم که هستی! باورت نمی کردم، ندیده و نشناخته اسمت روی خودم نمی گذاشتم و اینطور سرگردان نمی شدم. عکس پاره و کمرنگی از تو دستم گرفته ام و به هر کس که می رسم کنار صورتش می گذارم تا شباهتی بیابم بین صورت تو و او!

چه توقعی داری؟ فکر کرده ای با کی طرفی؟ مگر من که هستم؟ نمی بینی؟ نمی دانی؟ می خواهی شق القمر کنم برایت؟ می خواهی با کوچکترین بوئی که از سمت تو می آید پیرهن پاره کنم و سماع کنان آتش به همه هستی بزنم؟ نه آقا جان! ازین خبر ها نیست! برای کسی ناز کن که توان ناز کشیدن داشته باشد! من می خواهم و نمی توانم! تو که خودت بهتر می دانی برای چه ایستاده ای به انتظار؟ مشت های من همیشه خالی است، بیهوده شانست را امتحان نکن! هفتاد سال دیگر هم که بگذرد نه بهتر ازین می شوم نه بدتر! بد شدن هم عرضه و مایه می خواهد که نیست! ندارم! خلاص!

 

دیشب شنیدی که برای علیرضا می گفتم "حسان" را می بینم که دم در یک ساختمان بزرگ بیتوته کرده و کارتُنش را جابه جا می کند تا جای خواب شبش فراهم شود یا گاهی خودم را می بینم در ثروت بی حساب و ... برایش گفتم که هر کدام که بشوم، انگار نه انگار! می دانم که بین حرف تا عمل و قرار گرفتن در موقعیت فرق زیادی هست ولی از وقتی دانسته ام که در چه بازی انداخته ای این جماعت را، با اینکه  درد و لذت این بازی را خوب خوب می چشم و حتی سعی می کنم خوب بازی کنم، ولی لذت و درد بازی دیگر برایم هیجان آور نیست! هیجان زده نمی شوم! مگر آنکه...

 

مگرآنکه بدانم تو نزدیک آمده ای، احساس کنم ازین نزدیک ها باز رد شده ای، آن وقت هیجان زده می شوم. چشم هایم برق می زند. بوی جان میدهم! بچه می شوم. بالا پائین می پرم، دیوانه می شوم. دیوانه بازی در می آورم. عاشق می شوم. عاشقی می کنم. خوب خوب عاشقی می کنم... اگر تو باشی!

 

و اگر نباشی، لحظه ای وحشت و ظلمت عمیق سیاهچاله نبودنت را که حس می کنم، آتش می گیرم! دیوانه می شوم. فریاد می کشم، بیچاره می شوم و ... تو که زیاد دیده ای!

 

چرا اینطور؟ چرا نزدیک نمی آئی؟ چرا رو نشان نمی دهی؟ آنها که تو را دیده اند چه کرده اند؟ چقدر توان داده بودی؟ چقدر چشم به آنها داده بودی که به من نداده ای؟ چرا نداده ای؟ چه کنم تا ببینمت؟  خواهش می کنم، فقط یک نظر، خواهش می کنم...

 

تا کی در این بازی خواهم بود؟ نگهم داشته ای که چه؟ بزرگ بشوم که چه؟ اصلا مگر تا به حال بزرگ شده ام که ازین به بعد بشوم؟

منتظری که بیندازی ام در کدام آتش؟ بشکنی ام با کدام چکش؟ به انتظار نتیجه کدام امتحان ایستاده ای؟ من همه را باخته ام. خوب؟ حالا چه؟ اصلا امتحان یعنی چه؟ اصلا من هیچی، زشت نیست برای تو؟ می خواهی یک وقتی کارتن خوابم کنی یا کور وعلیل بشوم و  بعد مثلا به رویم بیاوری که دیدی بریدی! دیدی افتادی! یا امتحان های برعکسش که مثلا نعمت دادیم و کفران کردی و ... مگرازین کافر تر هم می شوم؟!! به بوی عزیزت نمی شوم! اصلا گیرم بشوم! پای خودت گیر است... زشت است، سخیف است! این بازی ها دور از شان من و توست!! باور کن. گرچه تا به حال که امتحانم نکرده ای، یک چیزی کوچک بوده، یا من برای امتحان، یا امتحان برای من! ولی اگر خواستی امتحانم کنی، سخت امتحان کن! بگذار سرم را بالا بگیرم! بِبُرم یا بمانم، بگذار امتحانم بزرگ باشد!

 

می شناسی ام که بی حوصله و بی تابم. منی که پنچ دقیقه یک جا نمی نشینم؛ کم کم دارد چهل سال می شود که اینجا مانده ام. در صف چه؟ نمی دانم! هر وقت که دیگر کارد به استخوانم می رسد و درد از آستانه تحملم بالاتر می رود و بی تابی امانم را می برد، اندک بوئی و نسیمی می فرستی از خودت، از عزیزی از جنس خودت، صحنه ای نشانم می دهی از برق چشمی، برگ لطیفی، حرف دلی، ذکری، ... تا باز مست شوم و بچه شوم و باز یادم برود که نیستی! کنار من و در آغوشم نیستی. بی انصاف! بی تابی ات می کُشَدم، چه بی رحم می شوی!

 

دلتنگت می شوم. خیلی زیاد. بیش از آنکه بدانی. این یکی را نمی دانی! دلتنگت می شوم. به بویت راضی نیستم. به گوشم اعتماد ندارم. به چشمم بیا! خواهش می کنم...

 

همه آنچه عزیز می دارم، کسانی و چیزهائی است که بوی تو را داده اند. بوی دل داده اند. دلی که تو در آن خانه داری. دلی که آنجائی و من نمی بینمت! اگرعاشقی کرده ام با این دلی بوده که تو در آن بوده ای و به اعتماد حضور تو درش را باز کرده ام و کسی یا چیزی را در آن راه داده ام. اعتماد کرده ام که تو هستی! اعتماد کرده ام که دل داده ام به کسی یا چیزی که بوی دل داده است، بوی تو را داده است، لطافتی را حس کرده ام که در را گشوده ام و اگر چیزی اشتباهی وارد این خانه شده، به سرعت بیرونش رانده ام. حالا این دل و آنچه و آنکه در آن است همه ی آن چیزی است که دارم و عزیز می دارم و دلبسته اش هستم!! می خواهی سخت امتحان کنی؟ اینها را بگیر!! و ببین که چطور خواهم شکست! صدای شکستنم تا خانه ات خواهد آمد!!

 

ولی... فقط لحظه ای فرصت بده. خاک چشمم را بگیر. بگذار ببینمت! تو که عزیزی، تو که خوبی، تو که مهربان ترینی، تو که ارحم الراحمینی، به حُرمت رَحمَت! به حرمت نامت، به حرمت بویت، ... فقط لحظه ای مجال حضورم بده، خواهش می کنم...

 

رها نکنی و بروی! غریب تر از این که هستم نکنی! مبادا بیش از این بی "تو" بشوم، از این دور تر نرو. چه کنم که بمانی؟ تو بگو از چه توبه کنم؟ می کنم! از چه عذر بخواهم؟ خواهم خواست! ناز که را بکشم؟ خواهم کشید! صاحب اختیاری! بشکن! ولی بمان! خواهش می کنم...

 

دلتنگت می شوم. دلتنگ ندیدنت، دلتنگ نبودنت. دلتنگ از دوری خودم میشوم در حضور تو که نیستم. کاش پناهم می دادی، ای پناه بی پناهان.

 

دلتنگ رهایم نکن...