ببخش که عاشقت نشدم

ببخش که حتی به دروغ عاشقی نکرده ام

ببخش که آن همه نشان و آن همه عاشقانه های ریز و درشتی را که به وسواس و دقت و محبت به لحظه لحظه زندگیم بسته بودی هرگز ندیدم

ببخش که آن همه زیبائی و آن همه رویا را که برایم آرزو می کنی نقش بر آب کرده ام

ببخش که روی ماهت را در آئینه دیدم و عاشق آئینه شدم!

ببخش که دیگری را در حضورت به نام تو خوانده ام

ببخش که هدیه ات را دیدم و دستت را ندیدم

ببخش که مهرت را دیدم و از دیگری پنداشتم

ببخش که همه آنچه را به من بخشیدی بی استفاده رها کرده ام

ببخش که چنین به خود مشغولم، به خودی که تو برایم ساخته ای

ببخش که لایق قهرت هم نیستم

ببخش که آن نام نیک و آبرو که به گزاف برایم پراکندی از خود پنداشتم!

ببخش که با نام تو چنین بی آبروئی می کنم

ببخش که من نبودم و تو بیدار ماندی تا از آغوش دیگری بازگردم!

ببخش که در فقر و بی کسی با توام و در شادی با دیگران

ببخش که تو هنوز هستی و من هنوز نیستم

ببخش که چنین روی بازگشت دارم

ببخش که هنوز امیدی به اصلاح ندارم

ببخش که چنین دل می شکنم، دل مهربان تو را،

مهربان ترین مهربانان