از آن دسته شاعرانی است که به لطف اینترنت یافته ام! عرفان پور خوب شعر می گوید ولی تا پختگی هنوز چند گامی برایش باقی است. هر چند با این سن و سال کم اشعار بسیار پخته ای هم دارد که نمونه اش همین هاست که در این پست آورده ام.  اشعار سیاسی هم  در کنار اشعار مذهبی دارد که البته بیشتر احساسات در آنها موج می زند. این چند شعرش را از اینترنت و وبلاگ خودش برداشته ام بی اجازه!

 

شادی برای تو غم عالم برای من
از ماه های سال ،محرم برای من
آوای آسمانی داوود مال تو
خاموشی مقدس مریم برای من
از عشق خود جدایم و جای گلایه نیست
این بود ارث حضرت آدم برای من
بی مهری است رسم محبت برای تو
تنهایی است مونس و همدم برای من
این زخم ها معلم خندیدن من اند
حیرانم از ترحم مرهم برای من
یوسف که نیستم ولی آن بنده ام که هیچ
نگذاشته ست صاحب من کم برای من
بگذار عمر در گذر عشق طی شود
حتی اگر نشد که تو یک دم برای من...

***

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

 ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

***

پس از او نیز  نامش را نگهدار                  
شکوه صبح و شامش را نگهدار

زمستان پیرمردی سالخورده است            
بهارا !  احترامش را نگهدار

 

***

ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
ای حسرت روزهای شیرین در من!

بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من!

 

***

غمگین نشد از این که به او تاخته اند
یا اینکه به جانش تبر انداخته اند
وقتی جگر انار خون شد که شنید
از شاخه ی او چوب فلک  ساخته اند

 

***

 

هرچند که از جوش و خروشش سخن است

یک عمــر نفهمید که دریـــــا، کــــفن است

ماییم که مشتاق صعودیم ای کوه!

تـنها هنـــر رود ، فـــرود آمـــــدن است!

 

***

 

در سجده هنوز با تو سرسنگینیم

دلبسته ی این زندگی رنگینیم

دیوار وضوخانه پر از آیینه است

این است که در نماز هم خودبینیم

 

***

 جان رفته ولی زخم جفایت نرود

تاثیر طلسم چشم هایت نرود

فرشی زدل شکسته انداخته ام

آهسته بیا شیشه به پایت نرود

 

***

تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که بازیچه ی منطق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

 

***

 

برجاده لمیده باده در دست، سفر
این مست تر از مست تر از مست -سفر-
کی از دل بی نوای ما می گذرد؟!
وقتی که نماز را شکسته است سفر