شمس لنگرودی لطیف است و نکته بین. زبان روانش را دوست دارم. بی تکلف است و برای دلش می گوید انگار. بعضی شعرهایش را که می خوانم می اندیشم این مرد باکی ندارد از این که کسی بدش بیاید از این همه دل نوشته. شعرهائی گاها دو خط و سه خط و گاه هم حسابی بلند اما قشنگ:

شعر
مثل حرف زدن در خواب است
اول دیگران
و سپس تو را
بیدار می کند

***

آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را
آب کرده است

***

شکوفه های انار را ببین
در برف زمستان!
دور از تو
فقط بید نیست که مجنون است

***

در جیب بارانی من چه بود

که دستم را زخمی کرد

تا از مرز بگذرم

ناچارم پنهان کنم

چیزی را که نمی‌دانم چیست

***

دلتنگی

خوشة انگور سیاه است

لگدکوبش کن

لگدکوبش کن

بگذار ساعتی

سربسته بماند

مستت می‌کند اندوه

***

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم