حامد را از سایت شعر نو شناختم . خوب یادم هست که متعجب شدم از اشعارش و بیشتر از آن از سن و سالش که خیلی خوب شعر را می فهمید و می سرود و هوش شعریش برای ایجاد مناظر جدید کلامی و کشفیات جدید از مناظر کهنه بیداد می کرد. شاید گاهی احساس کرده ام که از لحاظ اعتقادی جای بحث با او برایم باز می ماند ولی شعرش را خیلی دوست دارم و خضوعش را که نظر خوانندگان آن سایت را در مورد اشکالات شعر هایش قبول می کرد و گاه دستکاریشان می کرد. یکی از دفتر های شعرش به یاد (یلدا) ئی است که از دست داده است. در آن سایت دو شاعر خوب دیگر هم دیده ام (امید صباغ نو و هدی به نژاد) که از این دو هم اشعاری خواهم گذاشت.

 

در مصاف من و تقدیر،خدا خوابش برد
تا مرا بست به زنجیر،خداخوابش برد

سرنوشت من و تو داشت به هم می پیوست
در همان لحظه ی تحریر،خدا خوابش برد

خواب دیدم که زن آینه هایم شده ای
صبح ِ دلتنگی تعبیر،خدا خوابش برد

- چشم یلدایی تو، بوسه ی بارانی من -
وسط این همه تصویر،خدا خوابش برد

رود یک شب به هواخواهی تو لب وا کرد
مثل بت های اساطیر خدا خوابش برد

ختم لبهای تو را رخوت من رج می زد
آخر سوره ی انجیر،خدا خوابش برد

شب پرواز تو شاعر شدم و داد زدم :
وای بر من! چقدَر دیر خدا خوابش برد

 

 

***

 

 

دور سرم نگرد،به جایی نمی رسی
از راه من به هیچ خدایی نمی رسی

من،من ترین نهاد همین جمله ام ،ببین
در عمق این گزاره به مایی نمی رسی

دورم،چنان جزیره ی متروک از نسیم
هم پای باد هم که بیایی نمی رسی

اینقدر از هوای غزل های من نپرس
در من به هیچ چون و چرایی نمی رسی

در پیله ای که حجم تنم را گرفته است
پروانه هم شوی به هوایی نمی رسی

لطفا بساط خیریه ات را غلاف کن
در قلب من به هیچ گدایی نمی رسی

 

 

***

 

 

من سهم بوسه های کسی را نخورده ام
عمری فقط گناه خودم را شمرده ام

قبل از نماز آخر این عشق لعنتی
دیوانه وار گوشه ی محراب مرده ام

قطّام من!شرنگ هلاهل برای چه؟
من که به تیغ حادثه ات سر سپرده ام

در الغدیر عشق تو اما کسی نگفت
دست چه جانشین بدی را فشرده ام

حالا پلنگ وار در آغوش قله ها
از سنگ ابتذال خودم زخم خورده ام

عمری گناه کرده ام اما به غم قسم-
من آبروی عشق کسی را نبرده ام

 

 

***

 

 

آخرین معجزه ی قرن به فردا زد و رفت
مطلع البیت غزل های اهورا،زد و رفت

آنکه با خون جگر از ته چاه آمده بود
پشت پا بر جگر داغ زلیخا زد و رفت

آخرین راهبه ی شهر خدا بود ولی
قفل بی دینی من را به کلیسا زد و رفت

تازه می خواست که سارای دلم باشد که-
ناگهان زد به تن رود،به دریا زد و رفت

رفت و با کوچ خودش قافیه را در هم ریخت
طعنه ای تلخ به افسانه ی نیما زد و رفت

یک خبر خون جگر بر دل آبادی ریخت:
"دختر کوچک خان،صبح به صحرا زد و رفت..."

 

 

***

 

 

اگر چه صبح سرآغاز عشق انسان هاست
ولی حکایت تلخی برای چوپان هاست

میان دل بستن بر نگاه هرزه ی میش
به فکر حمله ی خونبار تیز دندان هاست

به گرگ قصه بگو جنگ را شروع کند
که نیزه های اهالی اسیر قرآن هاست

که ماه هرزه ی اینجا هنوز شوال است
و جای فردوسی ها درون میدان هاست!

به پای کوچک کوچه شبانه قفل زدند
و شهر جای عبور -فقط- خیابان هاست!

نگاه خیره ی ماهی به تنگه ها خشکید
خبر نداشت که جفتش اسیر جریان هاست


تو را میان خرافات و فال گم کردم
ولی هنوز امیدم به عمق فنجان هاست

 

 

***

 

 

از این نقاب سراسر گناه می ترسم
از انتخاب یکی از دو راه می ترسم
از آن زمان که به دست شما گرفتارم
طلسم شب شده ام از پگاه می ترسم
همیشه ساکت و سردم مدام سر در خاک
چرا که از هیجان نگاه می ترسم
ستاره می شوم اما پی تو می گردم
که از هلال کفن پوش ماه می ترسم
هراس و وحشت من از زنان اینجا نیست
من از زنان هم آغوش شاه می ترسم
تمام راه من امشب یکی شده با تو
بپیچ سر،که من از سر به راه می ترسم
رفیق فاجعه ها،ای شریک آبادی!
من از تمدن بی سر پناه می ترسم

خدای حادثه جو ها،تو تکیه گاهم باش!
که از زمانه ی بی تکیه گاه می ترسم...

 

 

***

 

 

 

اینجا هوا برای نفسهای ما کم است

شبها سکوت...سینه گلوگاه ماتم است


جنگل در انحصار گلایل به دست هاست

جایی که قتلگاه اقاقی و مریم است


باید برای شادی مزمن، کلاغ شد!

وقتی که جنس شادی قوها فقط غم است


روحم به جبر دست زمین لرزه خاک شد

آن جمعه ی سیاه که یادآور بم است


وقتی غرور رود به اصرار سد شکست

فتوی اطاعت خزر از امر زمزم است!


یخ ها کمر به کشتن خورشید بسته اند

در اتحاد خنجر و یخ شب مصمم است_


یک تکّه از سُلاله ی خورشید کم کند

گویا بساط غربت عالم فراهم است

□□

این قصّه ها که در سر مردم نمی رود

اینها خیال واهی و کابوس آدم است

امّا نمی شود که به انکار دل سپرد

اینجا همیشه رنگ عزای محرّم است


هرشب هزار چشم به پهنای آسمان

در انتظار مرد غزل ساز عالم است...

 

***

 

 

 

از آن اتاق تنگ نفس گیر خسته بود
از شهر مرد مرده ی دلگیر خسته بود

ترسید از حماسه ی مردن به دست شب
از دست و پای در غل و زنجیر خسته بود

او بر خلاف گفته ی تاریخ لعنتی
از ماجرای کبر اساطیر خسته بود

یک مرد بد که با تن خود قصد صلح داشت!
از افتخار نیزه و شمشیر خسته بود

با اینکه مرد قصه نشد عاشقی کند
تا روز آخر از عطشی پیر خسته بود

آخر میان نعره ی مردانه جان سپرد
خاکش کنید،از نفس شیر خسته بود

با عاشقانه از تن خود کوچ کرد و رفت
مردی که از زمانه ی تحقیر خسته بود!

 

 

***

 

 

بیستون هیچ،دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست
هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

بی گلایل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم
شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و... مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...

 

 

***

 

 

صدای جیغ وتصادف سکوت و بهت خدا

نگاه کودکی از لابه لای پنجره ها



-محل حادثه- فریاد می زند مردی:

که این یکی که نفس می کشد دوباره، بیا



منی که خیره و ماتم به گوشی تلفن

به انتظار صدای تو باز،دست دعا...



وَ تو که بی خبر از اضطراب و وحشت من

عروج می کنی از این زمین به سوی خدا!


صدای زنگ تلفن و یک نوای غریب

بله، درسته ، همین جا... الو،سلام، شما؟


حقیقت است... حقیقت،که او به من می گفت:

میان آهن و آتش، تمام شد یلدا...



هنوز در تب وتاب مرور مقیاسم

اراک و ساوه کجا وُ در بهشت کجا؟



تنم به خاک زمین بست و دل ازاینجا رفت

و من که گم شده ام درمیان فاصله ها



از آن زمان که تو رفتی من و خدا قهریم

نه حمدی و نه دعایی مگر زمانی تا-



سوال گمشده ی این دل مرا بدهد:

میان این همه آدم ، چرا من و یلدا؟



***

 

 

اول خلقت که تبعید پرستو خلق شد
بعد از آن روزی که شب با ذکر یاهو خلق شد

بهت مرداب، اشک باران،ماتم خورشیدُ بعد-
ماجرای غربت و تنهایی قو خلق شد

آخرش آدم:کمی آب و کمی خاک و سپس-
صورتی زیبا شده با چشم آهو خلق شد

کوه لرزید از نگاهش عرش را باران گرفت
دست سحرآمیز زن،لب های جادو خلق شد!

آدم از دست خدا از کوره در رفت و شبی
اشهد ان لا اله غیر بانو خلق شد!

بعد از آن خشم خدا...تبعید...سوءظن...زمین
وحشت و تاریکی و مهتاب و شب بو خلق شد

قصه ی سیب و زمین،تقصیر دستان خداست
با سرانگشت خودش محراب ابرو خلق شد

اولش می خواست با خاک و غزل بازی کند
غافل از اینکه غزل مردی غزل خو خلق شد

آدم از اول خبر از غصه ی حوا نداشت
دست نقاش خدا آمد،غم او خلق شد...


 

***

 

 

دخترک تو نیستی شبها
منم و سکوت و این دیوار
شانه ام هنوز هم خالیست
خسته ام از این همه تکرار

دخترک غروبها آنجا
دل نازکت نمی گیرد؟
تو که نیستی هر آدینه
دل من با غروب می میرد

دخترک نهصد و چهل روز است
که من از این جهان گریزانم
هر چهل دقیقه یک سیگار
به هوای گرفته می مانم

از همان لحظه ای که تو رفتی
درب خشک اتاقمان بسته است
ساعت خفته بر تن دیوار
مثل من از نبود تو خسته است

دخترک مسافر تنها
دلم از دوریت عجیب تنگ است
چه کنم رشک می برم بر این
که هم آغوش هر شبت سنگ است

به دل کوچکت قسم که هنوز
هر شب از غم تو می بارم
با همین اشک و ناله از سر شب
تا هنوزی دوباره بیدارم

دخترک ستاره ی خاموش
نا امیدم، غریبم و تنها
بعد مرگت همیشه دیروز است
بی تو فردا نمیشود، یلدا

دخترک یکی از این شبها
دل من با ترانه می آید
تن و روح مرا پذیرا باش
پسرک عاشقانه می آید...

 

 

***

 

 

میان حال و آینده،یکی فردای من را کشت
همین تاریخ لامذهب،مونالیزای من را کشت

خدا لعنت کند این ماه تابستانی بد را
همین مرداد،دی ماه و زمستان های من را کشت

کویری تر شدم بانو!ترک خوردم،دلم پوسید
زمین خوردم زمانی که زمان دنیای من را کشت

به حال آدمی مثل من این دنیا وُ آن دنیا-
چه فرقی می کند وقتی خدا حوای من را کشت؟

ضمیر مفرد بی من!تو جمع هردومان بودی
و او آمد به یک لحظه،خدا،تو،مای من را کشت!

و حالا کار من...یک مشت نفرین های تو خالی
به پیشانی نوشت تو، که سر تاپای من را کشت

و لعنت بر تن داغ خیابانی که خاکت کرد
همان پایان دلگیری،که تو،یلدای من را کشت




***

 

 

یلدا دوباره چشم مرا روی هم گذاشت
در عمق خواب بر سر چشمم قدم گذاشت

بانوی گریه های نفس گیر شعر من
در خواب هم به جای خودش درد و غم گذاشت

دیشب دوباره صورت من را مرور کرد
بر روی گونه های چروکیده نم گذاشت

مثل نفس ته دل من رخنه کرد و بعد
من را در انتظار دمی بازدم گذاشت

یلدا قصاص خنده ی یک مرد مرده است
مردی که پست بود و در این عشق کم گذاشت

خو کرده ام درون غزل های خویش با
داغی که این زمانه به روی دلم گذاشت