آقا رضای عزیز سلام

 

نمی دانم چرا همه دوست دارند تو را با نام کوچکت صدا بزنند و آخرش هم برایت یک عزیز اضافه کنند. حالا نه اینکه ادای بقیه را در بیاورم. بلکه از این جهت که بی خود و بی جهت دوست داشتنی هستی که لابد ناشی از آن حجم صداقت است و بیش از حد دم دست و خاکی به نظر می آیی. حیف است که یک جناب آقای ... نثارت کنم. همان آقا رضای عزیز بهتر است.

دیشب که توی تلویزیون دیدمت انقدر دستپاچه جلوی کوروش نشسته بودی که نمی شد جلوی خنده را گرفت. ولی همچنان همان آقا رضا بودی. با همه آن مشخصاتی که توی داستان هایت هست و می خواهم کمی اینجا راجع بهشان حرف بزنم.

بگذار حرف آخرم را همین اول بزنم که بد جور بی تابی میکند نوک زبانم آن هم اینکه کتابت را که می خواندم عجیب احساس می کردم نشسته ام به تماشای اخراجی ها ! نمی دانم خوشت می آید از چنین قیاسی یا نه ولی می دانم که خیلی فرق داری با مسعود خان ده نمکی. دلیل این احساس را امیدوارم از خودت بشنوم ولی احساس است دیگر! شاید بیشتر ته قلبم دوست داشتم شبیه حاتمی کیا بشوی تا مسعود خان!

 

زمان دانشجوئی داستانی نوشته بودی که بی اجازه ات چاپیدیم توی مجله دانشگاه در مورد یک نمونه از آدم هائی که هر روز به یک شکل هستند و هر ساعت جو یک چیزی می گیردشان. انقدر لذت برده بودم که به صرافت یافتنت افتادم و ...حالا بعد چند سال، آقا رضای گمنام آن سالها، نویسنده ای است حرفه ای و مد روز که چاپ اول کتابش همان هفته اول گیرم نیامد و بعد فهمیدم در نمایشگاه تمام شده! و ظرف یک ماه چاپ دوم هم تمام شد. قیافه جماعتی را که سر و دست می شکستند برای «بیوتن» نگاه می کردم و انگشت به دهان که اینها چرا؟ روزی که کتاب را تمام کردم به فکرم آمد که این کتاب با نسل جوان امروز جنگ ندیده یا بدون نوستالژی و تجارب مسجدی و مذهبی چگونه ارتباط برقرار خواهد کرد؟  فقط امیدوارم نوخط‌های امروز از سر جو گیر شدن «امیرخانی» خوان نشده باشند چون میل این نو خطان به خوابی بند است و همین فرداست که دوباره جوّ فنگ شوئی  و ظرف شوئی و امثالهم بگیردشان و «امیرخانی» را به جا نیاورند.

القصه، قصد نقد ادبی ندارم که هم اینکاره نیستم و هم انقدر نقدهای عجیب و غریب ادبی در مورد قصه ات توی همین مدت کوتاه خوانده‌ام که واقعا دیگر نیازی بهشان نداری. اگر شکایتی می کنم از تک بعدی بودن شدید این آدم ها و رو بودن شدید این بازی، از سر همدلی و همذات پنداری شدیدی است که با « ارمیا» می کنم و توقع روبرو شدن با آدم هائی به مراتب پیچیده تر را دارم. می دانم که پیچیدگی و تعداد ابعاد آدم های نیویورک بسیار کمتر از آدم های تهران است ولی آدم که یک بعدی نمی شود. آنهم جماعت مهاجر ایرانی که لااقل یک بعدشان را از ایران برده اند.