این شعر ها را از وبلاگ جناب دلبری برداشته ام (با اجازه از خودشان) شعرهائی میزان و پر نکته دارند (لابد به خاطر تحصیلات ادبیشان) و البته هدف مند! نوعی بوی آموزه های عرفان البته از نوع مذهبی اش در شعر ایشان هست. گرچه اشعار عاشقانه و کمتر مذهبی را برگزیده ام:

 

همیشه در گذر آهوان پلنگی هست

کنار کاسه ی خوش مشربان شرنگی هست

 

برای آن که کمی بلبلی کند گنجشک

همیشه در ته شهر فریب ،رنگی هست

 

برای سلسله ی شاعران آزادی

کمی هوای رهایی ته سرنگی هست

 

سرِ زبان زمین قرص خواب شد خورشید

همیشه بر لب شب قصه ی قشنگی هست

 

به شکل دست گدایی ست برگ های چنار

کنار نام بزرگان همیشه ننگی هست

 

درشت حک شده بر سر در معابد شرق

که زیر سایه ی زیتون همیشه جنگی هست

 

درست بر اثر نامه های میمندی

همیشه فتنه ی بوسهل چشم تنگی هست

 

بلی به رغم نشابوریان که می گریند

همیشه سیمی و رندی و مشت سنگی هست

 

***

 

در خدا یک سجده رفتم، کفر و دین آتش گرفت
قبله گم شد، شب به رقص آمد، جبین آتش گرفت

یک هجا گندم سرودم، گور آدم دود شد
مور گفتم، هم سلیمان هم نگین آتش گرفت

نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوبی زدم
خواب مصر آشفته شد، بازار چین آتش گرفت

دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش
خاک آن در باد گم شد، آب این آتش گرفت

مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم
روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت

خواستم مهمان رقص خود کنم  خورشید را
آسمان یک لحظه خالی شد، زمین آتش گرفت

 

***

 

مانده از دار و ندارم سرِِ بر دیواری

چه سری، بر سر دیوار خرابی خاری

 

نه درختی که بر آن لانه کند گنجشکی

نه کلوخی که به رویش بنشیند ساری

 

نه نگاهی به نمی بینمِِ شاید دوری

نه طنابی به نمی دانمِِ شاید داری

 

درِ تنهایی متروک مرا باز نکرد

عنکبوتی که برایم بنوازد تاری

 

سرد و سنگین و سبک بی سر و سامان و سیاه

می کشم بر سر دوشم نه سری سرباری

 

مثل سی ثانیه ی اول حلق آویزی ست

همه ی عمر قشنگم که تو می پنداری

 

از خدایم طلب خانه تکانی کردم

ناگهان زلزله ای آمد و ماند آواری

 

پشت چشمک زن هفتاد و دو راهی مُردم

پیش سردرگمی ام سبز نشد دیواری

 

مثل یک تکه یخ از روی دلت می گذرند

روزهایی که خدا با تو ندارد کاری

 

زندگی نامه ی من را همه از بر شده اند

روز " دیوانه ی شب گرد سحر" بیداری

 

***

 

 

راستی چه اندازه است امتداد این دوری

گیج می شوند این جا سال های بی نوری

 

از شکوفه ی غزلی تا لبی عسل بچشم

چرخ می زنم هر شب با چراغ زنبوری

 

باغ مرده وقتی خود ،زندگی نمی خواهد

صبح اگرچه اسرافیل ، گل اگر چه شیپوری

 

تا ابد گمان نکنم این دو تا به هم برسند

عشق و بال سیمرغی ، عقل و پای تیموری

 

دلخوشی در این دنیا اتفاق سختی نیست

یک سماور آب آتش سینی استکان قوری

 

باغ صبح گاهی را بین هفته قسمت کن

چارشنبه ها بپر از آتش گل سوری

 

شیوه ی حجاب تو نام دیگرش ناز است

در شبی به این تاری چادری به آن توری

 

دورم از تو و شادم چون خدا به روح من

هر چه داد ازین دوری است گرچه داد ازین دوری

 

 

***

 

تا شب زلف تو سرفصل غزل خوانی‌هاست

زندگینامه ی من شرح پریشانی‌هاست


با تو من پنجره‌ای روبه طراوت دارم

که بهار نفسش گرم گل افشانی‌هاست


طعم تصنیف تو در باور بلبل پیچید

که سحر تا به سحر محو غزل خوانی‌هاست


از تو روزی خبری داد نسیمی و هنوز

کوچه نورانی انبوه چراغانی‌هاست


زورق شعر من از چشم تو بیرون نرود

رام دریا نشدن منطق طوفانی‌هاست


من به کفری که تو پیغمبر آنی شادم

گرچه دنیا پر انواع مسلمانیهاست


آی مجنون خیابان سلامت برگرد

عشق حسی است که مخصوص بیابانی هاست

 

من در آغوش سلامت گل باغی نشدم

این غزل‌ها همه پرورده ی ویرانی‌هاست

 

***

 

 

چندی است عاشقانه قلم می زند دلم

از ماجرای چشم تو دم می زند دلم

نام تو از شبی که به رگهای من دوید

یک در میان برای خودم می زند دلم

این را که مردمان ضربان نام کرده اند

دست خوشی است بر سر غم می زند دلم

روزی هزار بار ورق های کهنه را

مشتاق و بیقرار به هم می زند دلم

هر جه به سبز خاطره های تو می رسد

انگار در بهشت قدم می زند دلم

یک شب به خنده گفت چرا داد می زنی

این قدر هی نگو که دلم می زند دلم…

حرفش ادامه داشت که بی اختیار ، من

گفتم عزیز من چه کنم ، می زند دلم

آرام برد گوش مرا روی سینه اش

دیدم چنین که اوست چه کم می زند دلم

دیدم در این قمار دل او برنده است

دیدم فقط به قدر عدم می زند دلم

 

 

پیش از این هرچار فصل روزگارم سردبود

شانه هایم بی بهار و شاخه هایم زرد بود

 

پیش از این در التهاب آباد داروخانه ها

هر چه گشتم درد بود و درد بود و درد بود

 

پیش از این حتی ردیف شعرهای خسته ام

آتش و خاکستر و دود و غبار وگرد بود

 

آه از آن شبها که تنها کوچه گرد شهرتان

بی کسی گمنام ، رسوایی جنون پرورد بود

 

از خدا پنهان نمی ماند ، چه پنهان از شما

مثل زن ها گریه سرمی کرد ، یعنی مردبود

 

زندگی انروز تا آنجا که یادم مانده است

مثل تا اینجای شعرم بی فروغ و سردبود

**

ناگهان امِا یکی همرنگ من درمن شکفت

شاد و شیدا عین گلهای بهارآورد بود

 

مثل شب ، مثل شبیخون ، مثل رؤیایی که گاه

در شبان بی چراغم شعله می گسترد بود

 

دیدم آن لیلای شورانگیز صحرا زاد را

تازه می فهم چرا مجنون بیابانگرد بود

 

 

***

 

امشب جنون چشم تو با من چه می کند

با من هجوم این شب روشن چه می کند

 

این جا در این خرابی بازار شور و شعر

چشم غزل فروش تو با من چه می کند

 

با من که در کنار تو پهلو گرفته ام

این چین موج گونه ی دامن چه می کند

 

این لب که غنچه اش همه را مست کرده است

در لحظه های ناب شکفتن چه می کند

 

زیر و بم ترانه ی رقص آور بلوغ

با انحنای شرقی این تن چه می کند

 

این جوشش شرابی تهمینه روشن است

با چشم هفت خط تهمتن چه می کند

 

 

***