طبق معمول به سلیقه خودم انتخاب کرده ام و باز مطابق معمول بیشتر اشعار مذهبی اش به مذاقم خوش آمد؛ چه اینکه خانم مستشار نظامی اصولا به عنوان شاعر آئینی شناخته می شود. جوان است و خوش طبع و البته مشتاق اوزان سخت، که شعر زیبائی که در وصف مرحوم منزوی سروده از همین قماش است. بهترین مصرع همه شعرهایش هم باز با سلیقه من : ای پاسخ گرامی امن یجیب ها

 

ای پاسخ گرامی امن یجیب ها!

تعجیل کن به خاطر ما ناشکیب ها

چشم جهان به چشمه ی دستان سبز توست

جاری شو از ورای فراز و نشیب ها

تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟

خون مسیح مانده به روی صلیب ها

برخیز و بزم شب زدگان را به هم بزن

ای آشنا به ندبه و اشک غریب ها

تعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم

ای پاسخ گرامی امن یجیب ها!

 

 

***

 

 وقتی گل ناشکفته پر پر می شد

 

با خون گلو گلوی او تر می شد

 

این معجزه ی مسیح عاشورا بود

 

در دست پدر پسر کبوتر می شد!

 

 

 

***

 

 

 

 وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

 

تکراریند پنجره ها و ستاره ها

 خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

 

 

پیغام آشنا که ندارند بلبلان

 هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

 

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

 

 

باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

 

 

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

 

 

 

***

 

 

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر آه!

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

گاهی اگر زیر درختان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا

آیینه‌ای را غرق حیرت کرده باشی

در سالهای سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

حتی اگر بی‌آنکه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را روایت کرده باشی

یا در میان کوچه‌های سرد و تاریک

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

پس بوده ای و هستی و می‌آیی از راه

تا حق دل‌ها را رعایت کرده باشی

پس مردمک‌های نگاه ما عقیمند

تو بوده ای بی‌آنکه غیبت کرده باشی!

 

***

 

 

 

خواب دیدم یک نفر در مشک دریا می فروخت

    بال ها را می خرید و دست ها را می فروخت

    خواب دیدم آب بی تاب نگاهش مانده بود

    او نگاهش را به یک فردای زیبا می فروخت

    مثل باران در صدایش مهربانی غرق بود

    اشک هایش را به یک لبخند صحرا می فروخت

    او علم بر دوش با خورشید پیمان بسته بود

    ماه زیبا را به تاریکی شب ها می فروخت

    گریه می کردند آن شب نخل های نینوا

    در کنار کودکی تنها که خرما می فروخت

    خواب دیدم مشک را بر شانه اش آتش زدند

    دست هایش در میان رود دریا می فروخت

 

***

 

گل داد بذر سجده و دنیا دو نیمه شد

 

وقتی که فرق حضرت مولا دو نیمه شد

 

شمشیر آب دیده به دریا نمی رسد

 

سحر عصا کجاست که در یا دو نیمه شد؟

 

در انتظار زائر تنها و خسته اش

 

قبر غریب حضرت زهرا دو نیمه شد!

 

پشت درختهای دو عالم خمیده باد

 

وقتی تن تناور طوبی دو نیمه شد!

 

انگار ذکر سجده مولا عوض شده

 

سبحان رب... فزت...و اعلی...دونیمه شد

 

شب زوزه می کشید و دل تنگ عاشقان

 

با رای اکثریت آرا دو نیمه شد-

 

نیمی میان کوفه و نیمی که سالهاست

 

در امتداد غیبت کبری دو نیمه شد

 

خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد

 

 فرقی دو نیمه...وای نه دنیا دو نیمه شد!

 

***

 

در رثای مرحوم منزوی:

 

می وزد،می کَنَد درختان را،این بهار است یا زمستان است؟

بعد می بارد آرام آرام،شاید از کرده اش پشیمان است!

 

این چه فصلی است؟ این چه قانونیست؟ باورش مشکل است و مشکل تر

اینکه باور کنی تحمل این،داغهای بزرگ آسان است!

 

کم کم انگار باورم شده است،که نباید زیاد گریه کنم!

کم کم انگار باورم شده است، پشت هر شیشه مرگ پنهان است!

 

این خبرهای تلخ و پی در پی، مثل کابوس دردناکی و دل:

مثل یک شهر بعد زلزله، شعر: مثل یک دشت بعد طوفان است!

 

داغ آخر عجیب کاری بود،من که باور نمی کنم ... یعنی...؟

ولی انگار راست می گویند،ولی انگار نوبت ان است -

 

که غزل روی دوش مردم شهر،برود سمت آخرین دیدار

با غروب غریب (ماه بلند) غزل و عشق رو به پایان است!

 

در غروب غریب (ماه بلند) آسمان گریه می کند امشب

منزوی را به خاک بسپارید،انزوا سرنوشت مردان است

 

عشق با مرگ هم نمی میرد،عاشقی در سرشت مردان است

منزوی دور از این هیاهو بود،انزوا سرنوشت مردان است

 

ساکن کوی هفت پیچ* آرام،می رود،می رود بدون خبر

بی خبر،بی صدا سفر کردن،سرنوشت و سرشت مردان است

 

می نشیند کنار پنجره ای،به افق خیره می شود آرام

گونه اش خیس می شود انگار،درد و غم نان خورشت مردان است!

 

روح باران،غم قدیمی عشق،ریشه در گرمی صدایش داشت

این خلوص و صداقت کمیاب،مایه خشت خشت مردان است

 

قلمش تا همیشه مانا باد!غزلش تا همیشه پاینده

او نمردست،مرگ فصل درو،فصل پر بارِ کشت مردان است