شاه سليمان
  • صفحه نخست
موضوعات نوشته ها
  • شعر امروز (٥٤)
  • شعر ترانه (٢٢)
  • عاشقانه ها (٢۱)
  • شعر مذهبی (۱٤)
  • حسان باقری (۱۳)
  • فاضل نظری (٩)
  • دوبیتی (٦)
  • قیصر امین پور (٤)
  • شعر انتظار (٤)
  • افشین یدالهی (۳)
  • محمد رضا عبد الملکیان (۳)
  • سید حبیب نظاری (٢)
  • غلامرضا طریقی (٢)
  • محمد علی بهمنی (٢)
  • مهدی فرجی (٢)
  • یغما گلروئی (٢)
  • جلیل صفر بیگی (٢)
  • روزبه بمانی (٢)
  • احمد شاملو (٢)
  • شهریار (٢)
  • مولانا (٢)
  • هوشنگ ابتهاج (٢)
  • سیمین بهبهانی (۱)
  • عمران صلاحی (۱)
  • شجریان (۱)
  • سعدی (۱)
  • سیاوش کسرائی (۱)
  • حماسی (۱)
  • بهروز یاسمی (۱)
  • شفیعی کدکنی (۱)
  • خواجوی کرمانی (۱)
  • سید مهدی موسوی (۱)
  • سلمان هراتی (۱)
  • رضا امیرخانی (۱)
  • علی موسوی گرمارودی (۱)
  • محتشم کاشانی (۱)
  • مارگوت بیگل (۱)
  • مجتبی معظمی (۱)
  • داریوش مهرجوئی (۱)
  • گروس عبدالملکیان (۱)
  • سید علی صالحی (۱)
  • شمس لنگرودی (۱)
  • سید مهدی شجاعی (۱)
  • فرزاد حسنی (۱)
  • مصطفی چمران (۱)
  • میلاد عرفان پور (۱)
  • سهراب سپهری (۱)
  • محمد مهدی سیار (۱)
  • حسن دلبری (۱)
  • یوسفعلی میرشکاک (۱)
  • محمد سلمانی (۱)
  • علی رضا قزوه (۱)
  • علی رضا بدیع (۱)
  • قربان ولیئی (۱)
  • اردلان سرافراز (۱)
  • حامد بهاروند (۱)
  • مهدی صفی یاری (۱)
  • نغمه مستشار نظامی (۱)
  • هدی به نژاد (شمیم) (۱)
  • جلال الدین همائی (۱)
  • فصیح الزمان شیرازی (۱)
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
blog
مطالب اخیر
  • چند شعر دیگر از فاضل نظری
  • حالا که آمده ای (برای عزیزترین)
  • محمد حسین شهریار - دریغ چشم و نگاهت
  • داریوش مهرجوئی
  • محتشم کاشانی
  • علی موسوی گرمارودی
  • سید حبیب نظاری (عاشورائی ها)
  • گروس عبدالملکیان
  • قیصر امین پور
  • سید حبیب نظاری
  • غلامرضا طریقی
  • باز هم ترانه از روزبه بمانی
  • محمد سلمانی
  • سلام عزیزترین
  • حسن دلبری
  • سید مهدی شجاعی
  • ببخش
  • عاشقی
  • میلاد عرفان پور
  • شمس لنگرودی
  • مهدی فرجی
  • سلمان هراتی
  • عمران صلاحی
  • محمدمهدی سیار
  • روزبه بمانی
  • مهدی صفی یاری
  • حامد بهاروند
  • شعر دیگری از فاضل نظری
  • دو شعر تقدیمی به استاد شجریان
  • کوچه‌های خراسان
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • بهمن ۸۳



شاه سليمان
چند شعر دیگر از فاضل نظری

 

ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا

مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست

ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو

از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن

بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای

ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

×××

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

×××

 دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت


چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت


دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت


تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت


مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز که...

 ×××

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

 

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن

تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

 

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

 

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

 

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

 

شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



حالا که آمده ای (برای عزیزترین)

 

مست و بیخود شده از بوی عزیزترین نشانه آسمانی و باران محبت های بهشتی بی بهانه اش،‌ در این ایام شریفی که ندانستم به استجابت کدام دعای خیر، اینچنین غرق نعمت حضورش شدم، زبان ِ بسته ام باز شد تا طنین "حالا که آمده ای" های زیبای محمد رضا عبدالملکیان که در ذهنم بازی می کرد، بی اجازه او بر زبان جاری شود و بر سر دل گویه های کوچکم بنشیند،‌...

حسان باقری


 

 

حالا که آمده ای
خشکسالی تمام شده است
با چشمان خیس
زیباتر می بینمت

***

حالا که آمده ای
یک رکعت و دو رکعتش دیگر فرقی نمی کند
مهم قبله است که یافته ام

***

حالا که آمده ای
غصه می خورم
مرا پشت پنجره کوچکی گذاشته اند و
با لیوان آبم می دهند

***

حالا که آمده ای
محتاج تخم کبوتر شده ام
باید برایت بگویم و زبان باز کنم
این "آلکسی تیمیا" بد مرضی است

***

حالا که آمده ای
به اندازه همه قطره هایت کلمه کم می آورم
چقدر مترادف می خواهم
برای: "عزیز"

***

حالا که آمده ای
بمان
تا جوانه هایم را ببینی

***

حالا که آمده ای
آتش ها خاموش شده اند و
سینه ها فقط
لانه کبوترانند

***

حالا که آمده ای
نگران نباش
دانه ای را که کاشته ای
از سینه ام سر در می آورد

***

حالا که آمده ای
دیگر موذن ها از گلدسته ها پائین نمی آیند
همیشه وقت نماز است

***

حالا که آمده ای
قطره ها را می شمارم
تا بدانم
چند دل دیگر برایت، دست به دامان آسمان شده اند

***

حالا که آمده ای
چگونه و کجایش مهم نیست
وقتی می باری
بوی بهشت است که می آید

***

حالا که آمده ای
به قدر خیسی چشمی هم خوب است
وگرنه این صورت سیاه را
سیل هم نخواهد شست

***

 حالا که آمده ای
حق بده چشم از دست و چمدانت بر ندارم
"من از سال های بی باران برایت نگفته ام"

***

حالا که آمده ای
آنقدر بمان
تا ببینی این ماهی بیرون افتاده از تنگ
تنش که خیس شود
چه خوب برایت می رقصد

***

حالا که آمده ای
تازه فهمیده ام
که خدا چگونه بر کوتاه و بلند
یکسان رحمت می بارد

***

حالا که آمده ای
دیگر پنهان نمی شوم
کسی نخواهد فهمید خیسی صورتم از کجاست

***

حالا که آمده ای
بیا دیگر نمازهایمان را
فرادا نخوانیم

***

حالا که آمده ای
مرا ببخش
که همیشه اولین دیدارت با سیاهی صورتم بوده است.
آن روی نازیبا
قصه گوی روزهای بی باران است

***

حالا که آمده ای
این همه صورت خیس و موی پریشان مستم می کند
حالا همه را شکل عاشق ها کرده ای

***

حالا که آمده ای
تمام هویتم پاک می شود
حالا که هستی
"بودن" چه کار سختی است

***

حالا که آمده ای
با تو بودن و در تو بودن را تعبیر می کنم؛
ای رویای شیرین غرق شدن!

***

حالا که آمده ای
خدا هم خوشحال است
دیگر وقتش را نمی گیرم

***

حالا که آمده ای
همه دردهای کوچکم را شسته ای و
جایش یک درد بزرگ کاشته ای
لذتش به این است
که دیگر هیچ طبیبی محرم نیست

***

حالا که آمده ای
دیگر هیچ کاری ندارم
جز آنکه بنشینم و اعجاز سرانگشتانت را بنگرم
با کدام ورد، این همه دانه را شکافته ای؟
ای جادوی شریف رویش

***

حالا که آمده ای
همه یک طرف و این خدای دل شکسته یک طرف
دیگر چشمی ندارم و دلی
تا به سوی او کنم
هر دو را در مسیر آمدنت نهاده ام

***

حالا که آمده ای
قدر چشمانم را می دانم
که تو را نگریسته اند
که تو را گریسته اند

***

حالا که آمده ای

غصه می خورم

دستان کوچکم وسعت لمس همه قطره هایت را ندارند

***

حالا که آمده ای
"هی دست و دلم را نلرزان و هی دلواپسم نکن"
من از این چمدان می ترسم

***

حالا که آمده ای
تو بگو چرا باز هم
روی به آسمان دارم؟

 

 شاعر: حسان باقری/ ٨٩-٩٠

یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



محمد حسین شهریار - دریغ چشم و نگاهت

دلـــم شکستی و جــانم هنـــوز چشم به راهت

شبـــــی سیــاهم و در آرزوی طلعت مــــــــاهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگـــر قبـــول تـــو افتـــد فـــدای چشم سیــاهت

زگـــرد راه بـــرون آ کـــه پیــــــــــر دست به دیوار

به اشـــک و آه یتیمـــــان دویـــده بر ســـر راهت

بیـــــا که این رمـــد چشم عـاشقان تـو ای شـاه

نمـــی رمد مگـــر از تـــوتیای گـــرد سپـــــــاهت

بیا که جـــز تـــو ســزوار ایـــن کلاه و کمر نیست

تـــویی که ســـود کمـــربند کهکشان به کـلاهت

جمــــال چـــون تو به چشم و نگــاه پاک توان دید

به روی چــون منــی الحــق دریغ چشم و نگاهت

بــــرو به کنـــج خـــــراباتت ای نـــــدیم گــــدایان

تــو بختت آن نه که راهی بود به خلـــوت شاهت

در انتظار تــــو می میـــــرم و در ایــــن دم آخــــر

دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به بـــاغ تو گل بر دمیـــد و من به دل خــــاک

اجـــازتی که ســـری بر کنـــم به جـــای گیاهت

تنـــــور سینه ما را ای آسمـــان به حـــــذر باش

که روی مــــاه سیــــه می کنــــد به دوده آهت

کنــــون که مـــی دمد از مغـــرب آفتــــاب نیابت

چـــه کوههای ســلاطین که می شود پر کاهت

تــــویی که پشت و پنــــاه جهــــادیان خــــدای

که سر جهــاد تــویی و خداست پشت و پناهت

خــــدا وبال جــــوانی نهـــد به گـــردن پیـــــــری

تو شهــــریار خمیـــــــدی به زیـــــر بار گنـــاهت

پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



داریوش مهرجوئی

باید از آقای مهرجوئی بیشتر مطلب بگذارم. این دو خط تامل برانگیز و دلچسب برای حسن شروع:

 

    بی خیال آن چه گذشت به فردایی فکر کنید که باید ساخت، روزهایی که باید رقم زد؛ کتاب بخوانید، درس بخوانید، نگذارید این ذهن بیچاره، گوشه تنتان خاک بخورد. همین که یاد بگیرید، همین که بفهمید همه چیز عوض می شود، حتی اگر خورشید کم جان باشد، حتی اگر نتابد، حتی اگر حالتان خوش نباشد، همین که می فهمید ، یعنی اینکه برنده اید...

پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



محتشم کاشانی

نمی شود که گلچینی از اشعار فارسی - از هر نوعی- داشته باشی و نام محتشم کاشانی در آن نباشد. دو سه بیت اول معروف ترین ترکیب بندش را هر ایرانی شنیده ولی اصل کار جائی است که کمتر کسی دیده است. به گواهی بسیاری از بزرگان و شعرای نامی ایران، چند بیت از این ترکیب بند فقط با معجزه ممکن است اینگونه سرائیده شده باشند. ترکیب کلمات چنان به هم آمیخته که گوئی از ازل برای چیده شدن کنار هم آفریده شده اند و دست بشر در کار آن نبوده! کوچکترین سکته و هجای بی معنا و نا مانوس در آن نمی توان یافت. این تمجید بدون دخیل کردن مفهوم لطیف و تکان دهنده مذهبی این شعر است که باعث شده بیش از 200 سال بر زبان هر شیعه فارسی زبانی در هر شهر و روستای این خاک جاری باشد. با این وجود می توان حتی بی توجه به جنبه مذهبی شعر، و با وجود آشنا بودن برخی ابیات بارها و بارها آن را خواند و زبان به تحسین گشود. کمتر شخصی با تجربیات مذهبی را می توان یافت که توان به پایان بردن این شعر را با چشمان بی اشک داشته باشد. خصوصا بند های آخر . . .

 

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزاو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
                                            خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
                                             پرورده ی کنار رسول خدا حسین
                 * * *


کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار براو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
                                            آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
                                         کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
             * * *


کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی
                                             آل نبی چو دست تظلم برآورند
                                          ارکان عرش را به تلاطم درآورند
              * * *


برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وان گه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه در آن دشت، کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
                                           روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
                                             تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
               * * *


چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یک باره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط، کار آن غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
                                          هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
                                         او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال
           * * *

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
                                             پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
                                              شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
             * * *

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
                                             وان گه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
                                               نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
               * * *

بر حرب گاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنان که آتش ازو در جهان فتاد
                                              پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
                                               رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
                * * *


این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
                                              چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
                                               وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
               * * *


کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
                                               یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
                                            کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
              * * *


خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
                                               تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
                                                  بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
               * * *


ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
                                            ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
                                              از آتش تو دود به محشر درآورند

 

چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



علی موسوی گرمارودی

نمی دانم خودش دوست دارد شاعر خطابش کنند یا محقق تاریخ یا خطاط یا مترجم برجسته قرآن و قرآن پژوه. هر چه هست دکتر علی موسوی گرمارودی به اعتقاد من که بیشتر ترجمه های قرآن از ترجمه و تفسیر سورآبادی در قرن چهارم هجری تا همه ترجمه های جدید در سی ساله اخیر - بعد از مرحوم الهی قمشه ای-  را مقابله کرده ام، بهترین ترجمه را از قرآن کریم ارائه کرده است. با این وجود زبان و بیان ایشان در روایت تاریخ یا حتی خوانش متون ادبی هم حسرت برانگیز است. نمایش توانش در سرایش  شعر، خصوصا در شعر مذهبی و برجسته ترین آن ها دو سه شعری است که در وصف امیرالمومنین و حضرت امام حسین سروده است و به نظرم با همین دو سه شعرش آبرو خریده است برای شعر سپید:

خط خون

درختان را دوست دارم  

 که به احترام تو قیام کرده اند

و آب را

           که مهر مادر توست . . . 

خون تو شرف را سرخ گون کرده است

شفق ، آینه دار نجابتت ،

و فلق ، محرابی ،

که تو در آن

              نماز صبح شهادت گزارده ای

در فکر آن گودالم

که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس

شمشیری که بر گلوی تو آمد

هر چیز و همه چیز را در کائنات

                 به دو پاره کرد

هر چه در سوی تو ، حسینی شد

               دیگر سو یزیدی

اینک ماییم و سنگ ها

                    ماییم و آب ها

        درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران

که برخی یزیدی

                    و گرنه حسینی اند

خونی که از گلوی تو تراوید

همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد

                       در رنگ !

اینک هر چیز یا سرخ است

                      یا حسینی نیست

آه ، ای مرگ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

و آن را بی قدر کرد

                که مردنی چنان

               غبطه بزرگ زندگانی شد

خونت

       با خون بهایت ، حقیقت

      در یک تراز ایستاد

و عزمت ، ضامن دوام جهان شد

         - که جهان با دروغ می پاشد -

و خون تو امضای راستی است

تو را باید در راستی دید

  و در گیاه

            هنگامی که می روید

  در آب ،

          وقتی می نوشاند

                  در سنگ ،

                  چون ایستادگی است

  در شمشیر ،

 آن زمان که می شکافد

               و در شیر

                    که می خروشد،

 در شفق که گلگون است

 در فلق که خنده خون است

       در خواستن

       برخاستن

 تو را باید در شقایق دید

      در گل بویید

 تو را باید از خورشید خواست

  در سحر جست

    از شب شکوفاند

           با بذرپاشاند

              با باد پاشید

               در خوشه ها چید

 تو را باید تنها در خدا دید

 هر کس، هرگاه ، دست خویش

     از گریبان حقیقت بیرون آورد

      خون تو از سرانگشتانش تراواست

 ابدیت ، آینه ای است

  پیش روی قامت رسای تو در عزم

 آفتاب لایق نیست

     وگرنه می گفتم

        جرقه نگاه توست!

تو تنها تر از شجاعت

در گوشه روشن وجدان تاریخ

 ایستاده ای

            به پاسداری از حقیقت

و صداقت

          شیرین ترین لبخند

بر لبان اراده توست

چندان تناوری و بلند

که به هنگام تماشا

        کلاه از سر کودک عقل می افتد

  بر تالابی از خون خویش

در گذرگه تاریخ ایستاده ای

   با جامی از فرهنگ

  و  بشریت رهگذر را می آشامانی

        -- هر کس را که تشنه شهادت است ــ

  نام تو خواب را بر هم می زند

 آب را توفان می کند

 کلامت قانون است

               خرد در مصاف عزم تو جنون!

               تنها واژه تو خون است خون

              ای خداگون !

   مرگ در پنجه تو

  زبون تر از مگسی است

  که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند

و یزید، بهانه‌ای ،

دستمال کثیفی

که خلط ستم را در آن تف کردند

و در زبالة تاریخ افکندند

 

 یزید کلمه نبود

  دروغ بود 

 زالویی درشت

        که اکسیژن هوا را می مکید

مخَنثی که تهمتِ مردی بود

بوزینه‌ای با گناهی درشت :

«سرقت نام انسان»

  و سلام بر تو

 که مظلوم ترینی

 نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

 بل از آن رو که دشمنت این است

 مرگ سرخت

تنها نه نام یزید را شکست

 و کلمه ستم را بی سیرت کرد

 که فوج کلام را نیز در هم می شکند

 هیچ کلام بشری نیست

         که در مصاف تو نشکند

            ای شیر شکن

  خون تو بر کلمه فزون است

  خون تو بر بستری از آن سوی کلام

  فراسوی تاریخ

 بیرون از راستای زمان

                   می گذرد

 خون تو در متن خدا جاری است

 یا ذبیح الله

 تو اسماعیل برگزیده خدایی

 و رویای به حقیقت پوسته ابراهیم

کربلا میقات توست

محرم میعاد عشق

و تو نخستین فرد

 که ایام حج را

           به چهل روز کشاندی

و أتمَمْناها بِعَشْرْ 

  آه !

  در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت!

 

 که حج نیمه تمام را

                    در استلام حجر وانهادی

  و در کربلا

 با بوسه بر خنجر، تمام کردی

  مرگ تو ،

             مبدا تاریخ عشق

            آغاز رنگ سرخ

           معیار زندگی است

 

  خط با خون تو آغاز می شود

 از آن زمان که تو ایستادی

              دین راه افتاد

 و چون فرو افتادی

                      حق برخاست

  تو شکستی

  و " راستی " درست شد

   و از روانه خون تو

           بنیان ستم سست شد

 در پاییز مرگ تو

        بهاری جاودانه زایید

  گیاه رویید

          درخت بالید

  و هیچ شاخه نیست

    که شکوفه ای سرخ ندارد

  و اگر ندارد شاخه نیست

  هیزمی است ناروا بر درخت مانده

  تو ، راز مرگ را گشودی

  کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد ؟

 

  شرف به دنبال تو

                  لابه کنان می دود

  تو ، فراتتر از حمیتی 

          نمازی ، نیتی

         یگانه ای ، وحدتی

 آه ! ای سبز

               ای سبز سرخ !

  ای شریف تر از پاکی

                  نجیب تر از هر خاکی

 ای شیرین سخت

           ای سخت شیرین!

  تو دهان تاریخ را آب انداخته ای

  ای بازوی حدید

                 شاهین میزان

                           مفهوم کتاب ، معنای قرآن!

 نگاهت سلسله تفاسیر

                    گام هایت وزنه خاک

                   و پشتوانه افلاک

 کجای خدای در تو جاری است  

                        کز لبانت آیه می تراود !

   عجبا 

         عجبا از تو عجبا ! 

 

 حیرانی مرا با تو پایانی نیست 

 

 چگونه با انگشتانه ای 

                         از کلمات 

                         اقیانوسی را می توان پیمانه کرد ؟

 بگذار بگریم 

    خون تو ، در اشک ما تداوم یافت 

   و اشک ما صیقل گرفت 

                    شمشیر شد 

                    و در چشم خانه ستم نشست

 تو قرآن سرخی

 " خون آیه " های دلاوریت را

                       بر پوست کشیده صحرا نوشتی

 و نوشتارها

         مزرعه ای شد

 با خوشه های سرخ

 و جهان یک مزرعه شد

                          با خوشه ، خوشه ، خون

 و هر ساقه

دستی و داسی و شمشیری

 و ریشه ستم را وجین کرد

 و اینک

   و هماره

      مزرعه سرخ است

 یا ثارالله

آن باغ مینوی

            که تو در صحرای تفته کاشتی

                   با میوه های سرخ

 با نهرهای جاری خوناب

با بوته های سرخ شهادت

و آن سرودهای سبز دلاور

باغی است که باید با چشم عشق دید

 اکبر را  

   صنوبر  را

    بو فضایل   را

     و نخل های سرخ کامل را

  حر شخص نیست

 فضیلتی است

              از توشه بار کاروان مهر جدا مانده

                         آن سوی رود پیوستن

و کلام و نگاه تو

  پلی است

 که آدمی را به خویش باز می گرداند

 و توشه را به کاروان

 و اما دامانت

 جمجمه های عاریه را

              در حسرت پناه گرفتن

                  مشتعل می کند

از غبطه سر گلگون حر 

                 که بر دامن توست

  ای قتیل

  بعد از تو

  خوبی " سرخ" است

 و گریه سوگ

         خنجر

  و غمت توشه سفر

       به ناکجا آباد

 و رَد خونت

            راهی 

  که راست به خانه خدا می رود. . . 

 

تو ، از قبیله خونی

 و ما از تبار جنون

 خون تو در شن فرو شد

                    و از سنگ جوشید

 ای باغ بینش

ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد

                    و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو

 تو کلاس فشرده تاریخی 

 کربلای تو 

           مصاف نیست 

            منظومه بزرگ هستی است 

               طواف است 

  پایان سخن 

     پایان من است 

            تو انتها نداری  . . .

تهران-عاشورای 1400 هجری قمری (1358 هجری شمسی)

دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



سید حبیب نظاری (عاشورائی ها)

 

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...

***

تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

***

می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من

***

دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت 
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت 
تو دست رود را رد کردی آن روز 
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت

***

عطش را با نگاه آورده بودند 
ولی سرشار آه آورده بودند 
تـمـام کودکان تشنه آن روز 
به دست تو پناه آورده بودند

 ***

چرا از یاد بردی نینوا را؟
نبوسیدی زمین کربلا را؟
چرا وقتی عطش بارید، باران!
رها کردی دل گنجشک ها را؟

یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



گروس عبدالملکیان

به نام پدرش می شناختمش که بسیار شعرهایش را دوست دارم. شعرهای خودش به چشمم نیامده بود (نیاورده بودند) تا در وبلاگ دوستی شعری از او خواندم و به دنبالش... از جنس پدرش شعر می گوید و چه بسا پیچیده تر!

 

هر نتی که از عشق بگوید...

 زیباست

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که...

در انتظار صدای توست...

 

***

 

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم

 در میان  آنها

یک پرنده ی بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم...

 

***

 

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

***

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . . .

***

دو سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست ....

چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم ....

***

گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....

***

پرواز هم دیگر رویای این پرنده نبود

دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالش خواب دیگری ببیند !

***

گرگ

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند...

 بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است  !

***

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد

***

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

 

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند.

 

***

دریای بزرگ دور ,

یا گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی ,

آسمان در توست

***

 

فراموش کن

مسلسل را

مرگ را

و به ماجرای زنبوری بیاندیش

که در میانه ی میدان مین

به جستجوی شاخه گلی ست

دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



قیصر امین پور

خدایش بیامرزاد. نمی شود شعری از قیصر بگذاری بدون هیچ جمله و مقدمه  یا موخره ای. بزرگی می گفت هنرمندان بر دو نوعند: آنها که دیده اند و دیگرانی که ندیده اند! قیصر از آنهائی بود که دیده بود. بوی لطیف مخملین فهم عمیق عرفان - نه به معنای سنتی و خانقاهی اش- در لا به لای کلمات او مستت می کند. کاش می دانستم که چگونه این فهم به کسی هدیه داده می شود. چه کرده اند که چنین شیرین زبانند و آسمانی... خدایش بیامرزاد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

***

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

***

    فرزندم!
    رؤیای روشنت را
    دیگر برای هیچ کس بازگو مکن!
    -حتی برادران عزیزت-
    می ترسم
    شاید دوباره دست بیندازند
    خواب تو را
    در چاه
    شاید دوباره گرگ...
    می دانم
    تو یازده ستاره و خورشید و ماه
    در خواب دیده ای
    حالاباش!
    تا خواب یک ستاره دیگر
    تعبیر خواب های تو را
    روشن کند
    ای کاش...!

 

شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



سید حبیب نظاری

 

گنجشک ها پرنده نیستند. اشتباهی صاحب پر شده اند. دیده باشی اصلا به زور می پرند. به یک اشاره هم، پر می ریزند. نازکند و ظریف. نشانه مشترکشان بی تابی است و عجله. هی ازین طرف به آن طرف می پرند و هی جیغ می کشند بس که بی تابند! کوچکند و ضعیف! به اولین ظلمی که ببینند، اولین چیزی که می گذارند و می روند جانشان است. طبیعت باید بسیار مهربان باشد تا این طفلکی ها زنده بمانند. زورشان به هیچ جنبنده ای نمی رسد. هوا هم که سرد می شود کز می کنند یک گوشه و پرهایشان را پوش می کنند و برای خودشان غصه می خورند!

از همین روست که انقدر احساس نزدیکی می کنم با این گنجشک ها و دائم خودم را در پرهای خاکستری می بینم  در حالی که از این سیم برق می پرم به آن یکی و هی این پا و آن پا می کنم تا یک اتفاقی بیفتد! یک طوری بشود. قطره ای باران ببارد و تنم خیس خیس بشود تا اشک های خودم را لای باران قایم کرده باشم. جیغ می کشم از بی تابی و منتظرم که بیاید. با همین باران ها. بیاید و ببرد که سخت دلتنگم ...

به دنبال گنجشک ها این طرف آن طرف می پریدم که دیدم صاحب وبلاگ بسیار وزین آیات غمزه که بارها از اشعار انتخابی اش استفاده کرده ام یک مجموعه گرد آورده از شعر های گنجشکی سید حبیب نظاری  که بسیار لطیف و گنجشکانه سروده و کیف کردم که غیر از خودم نگاه دیگری هم به گنجشک ها دوخته شده است:

همین شوق دمادم می‏تواند...
و بارانی که نم نم می‏تواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتا
نگاه ساده‏ای هم می‏تواند...


نه مثل یک دوبیتی از بَرَم کرد
نه حتی لحظه‏ای هم باورم کرد
پَری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پرپرم کرد

اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود

برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشک‌ها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند

دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند

پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...

نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...

به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟

ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک


چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوازانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟

نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...

تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری


به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!


چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است

پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش

بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند

 

سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ نظر شما- دريغ نفرمائيد ()



مطالب قدیمی تر »